تا نيابد رازكش رازى نمىآيد برون * سنّة اللّه اين چنين جاريست در اسرار دين
رازكش وقتى توانى شد كه باشى آزكُش * آز مىكُش ، راز مىكش تا شوى از واصلين
خشم و آز از خود بيفكن ، پس نياز آور به پيش * وز خودت پرهيز كن ، اللّه مولى المتقين
گريه و زارى بياور ، از درافكندگى * هيچ از خود وامگو و ذرّهاى از خود مبين
پيرو شرع پيمبر شو كه آن راهيست راست * حق فرستادش كه باشد رحمة للعالمين
گر بدين ره مىروى آخر به جائى مىرسى * كآنچه شك دارى در آن گردد براى تو يقين
بىپناه شرع نتوان يافت از شيطان امان * بىحصول معرفت سِرّ را نمىگردى امين
تا ز دنيا نگذرى حاصل نگردد معرفت * روى حق كى بيند آن كو هست با باطل قرين
در دماغ اهل دل تا هست مهر مال و جاه * بوى نتواند كشيد از گلشن اسرار دين
راز اگر خواهى براى آز و خرج معرفت * روى از تو دركشد ، بيرون نيايد از كمين
ور تو خواهى راز حق را از براى حقّ راز * بر تو بارد رازها ز آن رازدان رازبين
بر تو ريزد رازها ، باشى اگر تو رازكش * ور تو باشى رازكش راز است و سدّ آهنين
گر درآيى تو ز جا ، او هم روان گردد بجو * ور تو خواهى گفت چون او پيش گيرد راه چين
راز كى آيد به آن كو ، باز گويد ، العياذ * يا كسى كآنرا نفهمد « انّه بئس القرين »