غيرت و عزّت نگر كو در نمىآيد مگر * سينهاى را كان بود پاك از دغل صافى ز كين
جاى خود چون يافت رازى باز ننمايد دگر * جُز دلى را كو بود ، آئينهء راز آفرين
مىرود از سينهها تا سينهها پنهان ز غير * سينههاى بندگان خاص ربّ العالمين
تا نيابد ره به آن آن كو نباشد اهل آن * دم نمىيابد امان و لب نمىباشد امين
تا نبندد دم ، نبيند روى دُر غوّاص بحر * دم فرو بستن ببايد تا شود كس راز بين
راز را نازيست بر اهلش نيارد تاب آن * جُز نياز عارفى كو باشد از اهل يقين
اهل رازى كو كشد با جذبه راز از رازدان * اهل نازى كو ، نياز آرد به نزد نازنين
بىسروپايى ، سبك روحى ، كه با چندين وقار * سرگرانىها كشد از رازداران متين
رازدان آنست كو دارد ز حق پيغامها * دارد الهام از سروش حضرت روح الامين
با كسى گويد كه باشد رازكش در حضرتش * چون كشد زارى كند دردم بسرّ خود دفين
رازكش آن بىسروپايى است كز خود هيچ نيست * شد فنا در رازدان او نيز در رازآفرين
من نمىيابم كسى ، امروز كو باشد چنان * ره نمىدانم بسوى آنكه او باشد چنين
گر تو مىدانى نشان ده سوى اين يا آن مرا * تافتم آن را به ره بر پاى اين سايم جبين
تا كشم از طلعت آن رازدان قوت روان * تا برم از جبههء اين رازكش ، نور يقين