دمبهدم در بيم آزاريست تا جان در تن است * از برون از حادثات و از درون از اهرمن
در بدن هست از طبيعت ، آتشى ، افروخته * از فزون و كاستش صد رنج مىآيد به تن
از غذا و از هوا و از دوا و امتلاء * نيست روزى يا شبى رنجى نزايد در بدن
از فلك هر دم بسعد و نحس ، سركوبى رسد * فقر هم گه لشگر آرد بر دل و جان از حزن
از زن و فرزند و خدمتكار و خويش و آشنا * هر دمت زخمى رسد بر دل نهان از پيرهن
جور سلطان و وزير و دادن باج و خراج * شكوهء طمّاع خام و ترس دزد و راهزن
بار تكليفات شرع و خصمى شيطان و نفس * نى توان گردن نهادن نى توان سروازدن
دادن تن عقل را بر جاهلان جان كندنست * سر نهادن شرع را مشكلتر از گردن زدن
از هواى نفس و عادت خود چها جان مىكشد * وز رسوم عُرف كافكنده است در حلقش رسن
از حسود و از منافق داغها آيد به دل * صحبت ناجنس را خود من چه گويم دم مزن
صحبت ناچار ياران نيز بارى بر دلست * جُز مگر يار صديق و دوستار ممتحن
اين چنين يارى نباشد در همه روى زمين * گر بنادر يافت گردد ، دست در ياريش زن
دلبران را خود چه گويم ، دين و ايمان مىبرند * از گران جانان مپرس آن دشمنان جان من
جان درين عالم غريب است و نمىدارد رهى * در هلاكش سعى دارد صد هزاران راهزن