به خذلان او ، معصيت مىكنى * چو دارى ازو قدرت فعل آن
ازو حول و قوّت رسد دم بدم * ولى اختياريست ما را در آن
نه چون اختيارى كه دارد خدا * كه ما مستعينيم و او مستعان
بود آن ما فرع آن اختيار * بود اختيارى فروتر از آن
خدا در تو خواهش پديد آورد * پس از خواهش خويش و آنگه توان
نخواهى توان ، تا نخواهد خدا * نخواهد جُز آن را كه هستى بر آن
كند ذات تو آنچه را ، اقتضا * بود اختيار تو بر وفق آن
تو خود مىكنى ، آنچه خود مىكنى * كه ذات تو دارد تقاضاى آن
ندارى اگر قدرت و اختيار * عتاب از چه دارى تو با بندگان
چرا بندهء خويش را مىزنى * كه كردى چنين و نكردى چنان
رسد بنده را عذر آن خواستن * كه من آن نكردم ، خدا كرد آن
بود ديدهء جبريان ، كور ازين * بود چشم تفويضيان كور از آن
بود كور ، اين قوم را چشم راست * خدا را نبينند خواهش در آن
بود كور آن قوم را چشم چپ * نبينند خواهش ز خود در ميان
بود بين امرين ، امرى عظيم * نبيند ولى ديدهء اين و آن
از آن كرد ما را خدا امر و نهى * كه در نيك و بدمان كند امتحان
جدا تا شود عاصى از متّقى * رود تا جحيم آن و اين تا جنان
ولى عاقبت كرد ، پنهان ز ما * كه زاريم بر درگهش ناتوان
بر آن در در امّيد باشيم و بيم * كه آخر چه خواهد شد از ما عيان
كه تا روى دل سوى حق آوريم * به يكباره دل بركنيم از جهان
سراپاى تن ، جمله ، زارى شويم * ز جان و دل آريم ، آه و فغان
بود كو كند نقص ما را تمام * بود بخشد او جرم ما رايگان
نهاده است لوحى به نزديك خود * كند محو و اثبات اشياء در آن
كه تا ما بر آن در ، تضرّع كنيم * بديها ، مگر محو گردد بدان
دلا رو بتاب از جهان خراب * اجل نامده زين جهان شو جهان
خوش آيد ترا ، يا بد آيد ، اجل * كه خواهى نخواهى رسد ناگهان
منه دل بمال و بكن دل ز جاه * بكارت نيايد ، نه اين و نه آن
به حق دل ببند و به حق دل بنه * كه يك دوست دارى بهر دو جهان
به فرزند و زن تا توان دل منه * كه خواهى جدا شد ازين و از آن