تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
دهد حق تعالى ، ترا قدرتى * كه انشاء كنى هر چه خواهى عيان
بود از تو بيرون و قائم به تو * توجّه ز تو شرط باشد در آن
ترا تا توجّه بدان باقى است * بماند مهيّا به نزد تو آن
رود باز سوى عدم بىدرنگ * توجّه چو تو بازگيرى از آن
بهر دم نوى آورى از عدم * بسوى عدم بازگردد روان
بود شرط ليكن در آن اذن حق * مشيّت ز حق شرط باشد در آن
به دنيا بود اين ترا ، در خيال * به عقبى بود در زمين جنان
چنين است كار خدا در دو كون * عيان كرده در تو نمودار آن
بهر دم جهان آورد از عدم * خداى وجود و عدم بىگمان
ز تو خلعتى تازه ، پوشاندش * به قدر قبول و تقاضاى آن
وجودش دهد ، دم بدم ، مستمر * درو هر چه باشد شود آن عيان
هر آنچ از عدم آيد اندر وجود * به قدر قبول وجودست ، آن
بود قابليت در ايجاد شرط * به دو نقص ناشى ، ز ناقابلان
دهد متّصل دم‌به‌دم هستيى * عدم را بنگذارد اندر ميان
تو پندارى آن نيست الّا يكى * گمان مىكنى نيست الّا همان
مثالى اگر بايدت مستبين * تو يك ره نظر كن در آب روان
بهر دم ز نو آبى ، آيد به نهر * گمان نظاره كه اينست آن
جهان جملگى ، پرتو حق بود * به نهر عدم همچو آب روان
به حق است قائم وجود دو كون * خلايق چو قالب بود ، حق چو جان
بدور تحلّل بود ، دائما * بود جانش باقى مدبّر در آن
خدا را به وحدت شناس و بقا * جهان را چو سايه جهان و روان
ز ما عندكم يَنفَد اين را بفهم * « و ما عنده باق » را هم بخوان
يكى معنى حادث اين سر بود * دگر « لم يكن شىء و اللّه كان »
چو دانستى اين معنى اقتدار * ز حق وز خود هم نمودار آن
در افعال تكليف جاريش كن * در آن نيز ، اذن و مشيّت بدان
ترا خواهش و قدرتى مىدهد * كه بتوانى اقدام بر فعل آن
چو خواهى كنى فعل با اختيار * نخواهى كنى ترك آن ، با توان
بد و نيك از آن خواهش خود كنى * وز آن قدرتى هم كه دادت بر آن
بتوفيق حق ، طاعت حق كنى * به حولش شوى از گنه در امان
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 367 | الفيض الكاشاني / مصطفى فيض كاشانى