ز بس رسد به دلم از تو لطفهاى پياپى * سبك بجان كشم آزار هر لئيم گران جان
تو مىكنى به من احسان و مردمى و مروت * من آب مىشوم از شرم در ملاحظهء آن
نهادمت سر تسليم و اعتراف نمودم * تو هم بكش بسر مامضاى من خط بطلان
رعايت ادب ظاهر ار گهى نكنم من * ببخش بر من بيگانه رسم قاعده نادان
كسى كه قاعده و رسم عرف هم بشناسد * برون رود ز كفش در مقام حشمت شاهان
چو نيست نقص در اخلاص من ، بعيد نباشد * بدى اگر بكنم بينمش جزا ز تو احسان
يكى چو من نبود از هزار داعى دولت « 1 » * كه هر دعا كه كند فيض آيد از دل و از جان
هميشه باد ترا سربلند رايت اقبال * هميشه باد بسوى تو حاجت همه شاهان
هميشه باد به خاك رهت فتاده اعادى * هميشه باد بدرگاه تو ستاده بزرگان
اظهار ملال از جهان و اشارت باسرار نهان
دلم مىپرد ، سوى روحانيان * روان مىكشد جانب قدسيان
پريشانم از شوق گلزار قدس * كه بودست ، آنجا مرا آشيان
هامش
نماز جمعه باصفهان دعوت كرده و فيض از رفتن دوباره باصفهان معذرت خواسته زيرا از مردم اصفهان و علماى آن روزگار راضى نبوده كه آن را مشروحا در رساله اعتذاريه ، بيان داشته است .
( 1 ) - فيض بشاه صراحتا اعلام مىكند كه حساب من با ديگران جداست زيرا وى نه مرسوم و نه صله و اعانه از شاه قبول مىكرده است بر خلاف دعاگويان ديگر كه خود را عبيد شاه مىدانستهاند .