گه شرع كند منع و گهى عقل كند دفع * گه خصم شود غالب و موضوع فساديم
در دست هوا گاه و گهى بسته عقليم * كوهيم گهى ، كاه گهى در ره باديم
مرغ دل ما هر نفسى بر سر شاخيست * گه نقض صلاحيم گه اصلاح فساديم
گه فقر دهد زحمت و حاجت كند آزار * از مخزن حق گاه كريميم و جواديم
گه كاسد و بىرونق بازار وجوديم * گه بىهنران را همه ترويج كساديم
گه همره عقليم روان ، با دل آگاه * هم خواجهء غفلت گه و در مهد رفاديم
گه رو به خدا كرده و پرداخته از خود * گه روى بمردار جهان كرده چو خاديم
گه زينت دنيا بفريبد دل ما را * با نفس گهى در جدل و جنگ و لداديم
در اوديهء دنيى دون گه شده سيّار * در خيمه دين گاه مقيميم و عماديم
گه جانب عصيان به مددكارى شيطان * گه غرق مناجات شده زين عباديم
گه نرم چو موميم گهى سخت چو فولاد * گه بند قيوديم گهى سهل قياديم
گه مظهر لطفيم ، گهى مظهر قهريم * گه نفحه عوديم گهى صرصر عاديم
اضداد درين قالب ، گه صلح و گهى جنگ * پابسته و دلخسته اين صلح و عناديم
گه صحت و گه سقم و گهى ثروت و گه فقر * گه كين و گهى مهر كم و گاه زياديم
ما را نگذارند كه باشيم به يك حال * سرگشتهء اين دايرهء كون و فساديم
آن هم نگذارند كه پرواز نمائيم * پربسته ، اسير قفس سبع شداديم
ما را به بر خود ببريد و برهانيد * تا چند درين آب و گل و آتش و باديم
ما رو بشمائيم ، شما رو به خدائيد * او يار شما ، ما بشما خرّم و شاديم
روزى كه شفاعت بپذيرند و ببخشند * در خيل گدايان شما شاه قباديم
داريم رجا روز لقا نزد شما جا * در سينه تولّاى شما جاى چو داديم
اين درّ گرانمايه بهر جاى نگنجد * زان بهر محبّت صدف سينه گشاديم
در خورد محبّتكدهتان جاى دگر نيست * زان بهر وطن روى بفردوس نهاديم
فيض انس نگيريم درين مرحله با كس * سوى وطن خويش شتابنده چو باديم
عذر تاخير جواب نامهء صاحبقرانى شاه عبّاس ثانى
خدا كه بنده خود را غريق كرده در احسان * نوازدش چو خطائى كند به جملهء غفران
روا بود كه شهنشاه هم كه سايه حق است * خطا ببخشد و پوشد بعفو ، جرم محبّان