تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
آن جهانى كه غم درو نبود * در آن از كجاست ، راه كدام
وقت آن شد كه رخت بربنديم * روى آريم سوى دار سلام
مستعارست روح را دنيا * جاى او نيست جز بدار مقام
اى دريغا ز سستى طالع * اى دريغا ز بخت نافرجام
هيچ‌كس با من اتّفاق نكرد * تا بگيريم داد ازين ايّام
خويش را وقف كوى حق سازيم * مقعد صدق حق كنيم مقام
به چشم از لقاش چاشنى * پيشتر از قيام روز قيام
نيست آن را كه حق‌شناس بود * جز به خلوت‌سراى حق آرام
كى بجز حق توان گرفتن انس ؟ * با دد و ديو كى توان شد رام
بيخ غم را نمىكند جُز عشق * ظلمت شام كى برد جُز بام
خويش را تا بعشق حق ندهى * نرهى از حوادث ايّام
عشق سازد ز سرّ حق آگه * عشق آرد ترا از حق پيغام
بند عشقت گشايد از هر بند * دام عشقت رهانيد از هر دام
بگسل از غير عشق و فارغ شو * تا ز باقى عمر يا بى كام
غير معشوق و عشق را طى كن * بر سر خويشتن نخستين گام
در فكن خويش را در آتش عشق * تا نسوزى تمام خامى خام
فيض خاموش شو ازين قصّه * اين همه گفتى و نگشت تمام
باقى غصّه گفته گير و بمان * نيست گوشى سزاى مغز كلام « 1 »
مغز بگذار بهر پخته نغز * پوست در كار پوست مىكن خام
اين سخن‌ها كه گفتى از جائى است * به تو از غيب مىرسد الهام
گر رسد باز بازگو ورنه * ختم كن و السلام و الاكرام

آرزوى لقا و طلب بقا

اى باد صبا به حق يارم * كآور خبرى از آن ديارم
مستم گردان ببوى جانان * هشيارى ده ز سرّ كارم
برگير ز روى راز پرده * در پرده ببين چه بىقرارم
پنهان تا چند بىقرارى * در پردهء تهمت قرارم
هامش
( 1 ) -باقى قصه گفته گير و بمان * نيست گوشى سزاى مغز كلام