تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
هستى كندم بدل به مستى * هشيار كند ز سرّ كارم
از آن خودم كند مجرّد * تا روى نمايد آن يارم
خويشم كه حجاب يار خويشم * خود پردهء روى آن نگارم
بر من از من شد اين گرانى * من طاقت من دگر ندارم
اين من از من اگر برآيد * در راه حبيب ، پَر ، برآرم
خود بار گران دوش خويشم * از هستى خود به زير بارم
خود بند گران پاى خويشم * بىخود به خداى راهوارم
آسان شودم ، ره ار برآرم * در پاى خود آن خليده خارم
بىخود چو شوم ، رهم ازين خار * اين خار به بىخودى برآرم
از خود به ميم خلاص گردان * مگذار به من به غير يارم
آن مى كه روان كند روان را * از من گيرد هر آنچه دارم
آتش بزند بسوزدم پاك * تا جمله شرر شود غبارم
از مى چو خراب و مست گشتم * سلطان نهان و آشكارم
گاهى از غمزه ساغرم ده * از نشئهء آن ببر خمارم
گاه از نگهى كه نيم لحظه * نتواند ديد هوشيارم
گه ز آن ايما كه از حلاوت * در هر آنى برد ز كارم
هان رطل گران سبك به من ده * كز جام الست در خمارم
دارم ز خمار ، خار خارى * مى ده برهان ز خارخارم
آتش درزن بخان بخان‌ومانم * آبى آور به روى كارم
خاك خوديم بباد بر ده * برهان ز وجود مستعارم
مستم گردان ز بادهء وصل * شهدى بده از شهود يارم
بىپرده جمال دوست بنماى * بىطاقت ساز و بىقرارم
در ده قدحى كه برنتابم * بنماى رخى كه تاب نارم
ساقى ، ساقى ، به حرمت عشق * رحمى ، رحمى كه سخت زارم
عجّل عجّل و لا تمهّل * كز دست برفت كار و بارم
يك‌چند زبان كشيدم از خود * بىدوست گذشت روزگارم
محروم از آن شدم ز وصلش * كز عشق نداشت آب كارم
زهد بىعشق بود ننگم * علم بىعشق بود عارم
بر هادى عشق آفرين باد * كو در ره دوست شد دچارم