ز آنكه بسته است راههاى حلال * ننگ و ناموس ابلهان عوام
بسته ايمان و شرع و تقوى و دين * دست اصحاب عقل را ز حرام
نه توان يك نفس زدن به خوشى * نه توان دركشيد دم به دوام
نفسى چون توان زدن به خوشى * كه خوشى نيست در دل ايام
چون توان دركشيد دم چو خيال * نگذارد دمى به دل آرام
شادى نيست خالى از محنت * لذّتى نيست صافى از آلام
نزدايد كسى غمى ز دلى * نرسد از خوشى بدل پيغام
برنيايد ز شام چهرهء صبح * برنخيزد بصبح پردهء شام
دوست با دوست مىنگيرد انس * يار با يار مىنگردد رام
اين نگيرد دمى به آن « 1 » الفت * او ندارد به نزد اين آرام
نكند او قضاى حاجت اين * نكند اين به امر او اقدام
هيچ سر را سرى فرونايد * هيچ دل را دلى نگردد رام
همه از هم رميده در باطن * وز برونشان بود سلام و كلام
همه از يكدگر گريزانند * گرچه دارند صحبتى به دوام
صحبت بانفاق مىدارند * به زبانشان دعا به دل دشنام
نيست يك ذرّه در دلى گوئى * خوى ايمان و سنّت اسلام
الفت مقتضاى ايمان كو * با صفا و وفا چه كرد ايّام
نيست ز آداب شرع جز حرفى * نيست ز اخلاق دين به غير از نام
غير اسمى نماند از ايمان * غير رسمى نماند از اسلام
نيست تفويض جُز در امر فراق * نيست تسليم غير حرف سلام
هر كسى عقل خويش را پيرو * هر كسى نفس خويش راست امام
همه با جهل دعوى دانش * همه با عجز ، تيغ خونآشام « 2 »
هامش
( 1 ) - ج - دمى به او .
( 2 ) - بيت اضافه :مطلعى ديگرم رسيد از غيب * تازى و تازيانه هر خامايّها المدّعون فى الاسلام * ايّها العاكفون للاصنام