هامش
نان سنگك به از صفاهان نيست * هيچ جا بنده رفتهام تا شامسخن از عشق حق بفرمائيد * بس شنيديم ما حلال و حرامرفت آخوند سر كند حرفى * يا دهد نُقل نَقل و جام كلامجام گلنار در ميان آمد * مزه و نقل و پسته و بادامباز شد گرم حرف مولانا * ميرزا داد دل باستفهامناگهان شيشهاى فتاد بريخت * آب بدبو و خاك آتشفامگبه و سوزنى « 1 » و قالى سوخت * شد پريشان ز بوى پشم مشام( ( هامش : ( 1 ) گبه نوع فرش و سوزنى نوعى پارچه سوزن زده شده . ) )رنگ از روى ميزبان بپريد * گاه گلفام و گاه نيلىفامبه زبان گفت هر چه شد سهل است * زير لب ليك مىدهد دشنامفرش از آن بوى گنده چركين شد * خواجهتر گشت و خشك گشت غلاممطرب آمد سرود كرد آغاز * خواند شعرى ز دوست داد پيامقوم گفتند هاى و هاى بخوان * دل ما نرم شد ز حسن كلامشيشهها صف زده است با نىها * دور از روى حاضران بدوامهر دم آيد غلامى اندر كف * انبر آتشى به ترس تمامپاىهاى كثيف پر ز عرق * شكر للّه كه نيست راه غلامآتش و دود و كند و شيشه و نى * بسته راه گريز از در و بامو العياذ ار كسى شود محبوس * به چنين جا جهنمى جهنامخواجه را پرتو منّتى است عظيم * كه شدى سرفراز ازين انعامنام تو ناشنيده مىگويد * اكثر او را سراى ماست مقامچون ز مجلس برون شوند اين قوم * كارشان غيبت است يا دشنامنعمت ميزبان و بزمش را * نستانيد جُز به نقص تمامآنش خان ، آنش سفره آن قاشق * آنش ظرف ، آنش آش و آنش طعامسركه بىچاشنى چلو بىدود * شاميش سوخته كبابش خامديده كس آب غوره بىگل پر * بوده كشمشپلاو بىبادام