هامش
نه توان كرد نيز مهمانى * كه توان بود سالم از دشنامرنج را گشته ميزبانى اسم * حبس را كرده ميهمانى نامبس تكلف كه شايع است امروز * بس تصنّع كه مىكنند عوامصحبتى از فضول بارده گرم * لذّتى از الم گرفته نظامشهوت قهوه عشق تنباكو * خواهش كيفهاى دام مدامهر كسى راست خاص غليونى * با نى آچنى بدست غلامتند چون خوى خواجه تنباكو * تلخ قهوه چو قُرّ و قرّ غلامنيست معلوم چون شدش بر كيف * كيف را مشتبه حلال و حرامدر نظر خوان نقل و جام گلاب * ننگ مانع كه كام يابد كامچون لذيذ است ديدن معشوق * همه اصنام حاضرند مدامهمه صوفى گذشته از دنيا * از طعام و لباس كرده خطامدعوى عشق مىكنند ولى * نكند ياد حق نه صبح و نه شامچون شود مجلس ضيافت گرم * چون درآيند در خطاب و كلامهين بيا مجلسش ، تماشا كن * جاى پا نيست بلكه راه سلامكح كح « 1 » آدمى و غلغل نى * قرقر خادم و عتاب غلام( ( هامش : ( 1 ) كح كح واژهء كاشى و بمعنى سرفهء خفيف . ) )هى چرا ساز نيست اين غليون * آتش افسرده بسته نى را كامهى چه گفته است شيخ محى الدين * در حق دوزخ و عذاب دوامباز اين قهوه را سبك پخته است * آتش تازهاى بيار غلامخوب گفته است عارف رومى * در غزلهاى حرف تا يا لامهست انگور خوب در شيراز * خربزه خوب هست در بسطامهر چه حق خواست مىشود بىشك * بنده را نيست اختيار تمامهمه از جانب خدا آيد * بىقضا نيست جُنبش و آرامقهوه را خوب مىپزد زيرك * چاى را خوب مىپزد بهرامبهتر از حرف عشق حرفى نيست * كه از آن حرف پخته گردد خام