رخص بگير و عزايم بمان و ره طى كن * كه رفته رفته رخص مىكشد بجاى دگر
بمحكمات عمل كن كه نيك قانونيست * شبه بمان كه شوى ايمن از فنون ضرر
بس است رهبر تو گفتهء خدا و رسول * مجوز گفتهء اهل هوا دگر رهبر
ببين چه گفت خدا و رسول و آل رسول * ز زهد و تقوى و صبر و رضا بدان ره بر
و گرنه هر چه ببينى ، همه ز خود بينى * چرا كه يافتى اكنون ز شرّ و خير ، خبر
ز من شنو كه خبر دارم از مكايدشان * « و ما ينبّا مثل الخبيران تخبر »
مرو تو در پى ايشان جوال خرس مرو * كه دست از تو ندارند تا كنندت خر
به خويش و قوم چه كردند تا به تو چه كنند * ببين سفاهت و ز اوضاع خلق عبرت بر
چها كنند و چه بايد كنند در ره دين * كجا روند و كدام است ره براى گذر
ز بهر آخرتند و براى دنيى دون * برنج و غصّه و غم عمر مىبرند بسر
كجا روا بود اين كآنچه حق بفرمايد * نهند در پس و گيرند پيش راه دگر
رهى است راست خداشان نموده تا به بهشت * گرفته راه دگر ، مىروند تا بسقر
همه به هم نگرند وز هم بياموزند * ز بيم ننگ كنند اقتدا به يكديگر
به پيش ديدهء دل پردهها فكنده فرو * نظر كنند به يكديگر از دريچهء سر
ز ترس هم همه با هم نفاق مىورزند * ز بس برند گمانهاى بد به يكديگر
نهند پشت بهم ، حيلهها برانگيزند * كه تا دهند به اهل صلاح نسبت شر
بدين گمان كه مبادا بدى كند روزى * كنند سعى كنون در هلاك يك ديگر
به عيب هم شنوا ، تيزبين و دست دراز * ز عيب خود همه كوتاه دست و اعمى و كر
كمال خود همه بينند و اعتقاد كنند * وليك كور و كرند ، از كمال يكديگر
سلامتى نتوانند ، در كسى بينند * چرا كه خود همه از اهل آفتند و ضرر
كسان نيك ميان بدان شده پنهان * چنان كه ويس قرن در زمان پيغمبر
تو نيز باش نهان ، گر سلامتى خواهى * شوى و گرنه لگدمال اين طويله خر
خمول جوى كه شهرت ترا زيان دارد * ز من بپرس كه دارم ز هر دو نيك خبر
ز علم شهره شوى صد بلا نهد به تو روى * اگر قبول ندارى ، ز بنده عبرت بر
مرا كه بود غلط شهرتم چنين كردند * نعوذ باللّه اگر عالمى فتد به سمر
و گر به تقوى و زهد و صلاح شهره شوى * رسد ز خلق ترا دم بدم فنون ضرر
بترس از خود و از خلق هم چو ميش از گرگ * كه نيست جنس بشر ، جُز ولى تهى از شر