بجاى اوست سخنهاى نيك او كه دهد * قلم ازو چو زبان كو دهد ز شخص خبر
خوش آنكه در كتب خويش درج كرد اسرار * شد از ميانهء اموات جهل زنده بدر
قلم بجاى زبان آمد و كتاب آن كس * كه درج كرد در آن حرفهاى جانپرور
انيس من نبود جُز حديث زندهدلان * كتاب و گوشهء صحرا و دشت و كوه و كمر
اگر ملك نبود در حواليم بارى * نباشدم دد و ديو و بهيمهاى بر سر
ميسّرم نشود گر رفيق روحانى * خلاص باشم ازين همرهان تنپرور
ز دامن و كمر كوه برندارم دست * كه يار غار مرا نيست غير كوه و كمر
به كوه راز دل خويش گويم وز صدا * ندا رسد كه جوابم در آن بود مُضمر
به هيچ انس نگيرم ز غير تنهائى * كه تا خداى انيسم بود ، به خلوت در
مراد خويش ز خلوت مگر كنم حاصل * نهال عمر به خلوت مگر برآرد بر
دواى درد دلم خلوتى است ، بىديّار * ندارد اين دل بيچاره چارهاى ديگر
بس است فيض شكايت ، بيار موعظهاى * براى خاطر ياران ، ز مطلعى ديگر
تجديد مطلع
مخور فريب شياطين آدمى پيكر * ز شرّشان به خداى بشر ، پناه ببر