چنان فشرده دلم را ملال هم نفسان * كه خون دل ز زبان قلم چكيده بدر
گهى مرا كشد اين سوى صحبت باطل * گهى مرا بُرد آن جانب سماع سمر
گهى به دنيى دون بنددم زمانه به زور * به قيد و سلسلهاى چند تا شوم مضطر
بجز كفاف نخواهد دلم ز مال و منال * خدا گواست كه دارد زهر ضمير ، خبر
گهى قضا كندم مقتداى اهل صلاح * گهى قدر دهدم شهرتى فزون ز قدر
گهى مسائل دينى ز من سؤال كنند * بدينوسيله كنندم غريق بحر خطر
گهى به نزد من از بهر داورى آيند * خجل كنند مرا نزد داور محشر
گهى قضا كندم حبس در بلاد غريب * گهى قدر كشدم بهر امتحان به سفر
به روى دوزخ معنى ز من پلى سازند * كه تا نهند قدم بر سرم كنند گذر
بجان رسيدم ازين صدمههاى گوناگون * ملول گشتم ازين تنگنا سراى دو در
من آن فريد بيابان نورد اسرارم * كه زاد راحلهام علم و تقوى است و عبر
رفيق من نبود جُز كتاب و صحبت علم * شنيدن سخن از زندهاى سخنگستر
كسى كه رفت ز دنيا و زو بماند سخن * بروح زنده بود گرچه خاك شد تن و سر