نه مونسى و نه يارى ، نه آشناى دلى * نه محرمى كه دمى با هم ، آوريم بسر
فتادهام به ميان گروه مردم خوار * دد و بهيمه بمعنى ، ولى بشر به صُور
به خون خلق برآغشته اين يكى چنگال * بجان خلق فروبرده آن يكى نشتر
يكى به زرق شده مالك قلوب و رقاب * يكى به مكر شده بر جهانيان سرور
زده به شيطنت اين راه بر گروهى گول * كشيده آن به ضلالت جماعتى به سقر
يكى ز علم زند لاف و جهل را انبان * يكى ز زهد سخن گويد و لباسش زر
ز پاى تا سر ، دعوىّ و خالى از معنى * نبرده بوى ز دانش شده سخنگستر
فغان ز شعبدهء جاهلان دانا شكل * انين ز حيلهء غولانِ آدمى پيكر
من اوفتاده درين تنگناى پروحشت * غريب و بىكس و اندوهگين و خسته جگر
نه راحتى و نه آسايشى ، نه بندگئى * نه همدمى كه برد غصّهاى ز سينه بدر
نه مؤمنى كه به دو از خدا توان گفتن * نه موقنى كه دهد از يقين خويش خبر
نه مهر و دوستى يك دو يار را با هم * نه الفتى دو سه هم جنس را به يكديگر
اگر يكى به لب ديگرى زند انگشت * دوان شود ز دهانش هزار پاره جگر