از هيبت پروردگار وز دورى آن يار غار * ريزد به چشم عاشقان سيلابها كوه و كمر
كوهى شود از شوق شق ريزد سرشك از عشق حق * گه نهرها گردد روان از چشمهء چشم حجر
گاهى فتد سنگى عظيم وز هيبتش گردد دونيم * گاهى زمين لرزد ز بيم گه بحر نالد از خطر
ما سخت جان و سنگ دل جا دارد ار گرييم خون * از رشگ اشك سنگ و كوه وز نالههاى بحر و بر
بس كوه پيموديم و دشت بس كشتها كرديم گشت * وين كشتزار عمر ما ، يك ره نيامد در نظر
آمد بخاطر اين غزل در سير ييلاق كرنگ * آن دم كه افتادم نظر بر چشمهء محمود كر
از فيض سر زد اينچنين آن دم كه ديد آن چشمه را * با يادش آمد آيتى تشبيه دلها با حجر
چون سر برون كردم ز جيب تا بنگرم آثار صنع * شد مطلعى ديگر ز غيب بر لوح خاطر جلوهگر
هى هى بيا اين تيزبين در صُنع صانع كن نظر * از باغ بىچون ، گل به چين و آن دست قدرت را نگر
آبى فزون از بحر بين گرديده از سنگى روان * موجى فزون از كوه بين بگرفته بحران را ببر
گه بحر گردد در كنار موجى ز رفعت هم چو كوه * گه كوه ريزد از كمر ، آبى به پاكى چون گهر
دريا ازو دارد چنين وز خوف او لرزد زمين * افلاك ازو سرگشته بين ابر از غمش ريزد مطر
در جُستوجوى اوست آب در كار او دارد شتاب * دريا ازو پُراضطراب ، مو جست ازو در شور و شر