از دل نكردى اى دعا بر طاعتى يك شب قيام * بر جان نبستى بىريا در خدمتى دوزى كمر
ديدى بسى تصنيفها ، كردى بسى تأليفها * در نامهء اعمال خود يكدم نيفكندى نظر
بس كوه پيمودى و دشت بس گشت كردى سير و گشت * بر كشت عمر اى سنگدل يكره نيفتادت گذر
نزديك شد عمرت به شست نك آمدت وقت نشست * گر دور خيزى سعى كن باشد كه دريابى مگر
در علم كوش و معرفت تا رايت نورى شود * در پيش و دست راستت روز قيامت راهبر
در ذكر و فكر حقنما خود را تمام اى ناتمام * تا برخورى از نخل عمر تا نور جان يا بى ثمر
عمر از براى آن بود تا شوق حق افزون شود * تو هر دمى كان بگذرد ، گردى بسى افسردهتر
كردى بسى دلها تو گرم از حرفهاى چرب و نرم * از حق نكردى هيچ شرم ، در تو نكرد آنها اثر
تا چند ازين سنگيندلى ، تا چند ازين بىحاصلى * سنگ دلت را نرم كن تخمى به كار و بر ببر
گاهى برآر از سينه آه وز ديده خون مىريز گاه * اى بدتر از هر بدترى وز سنگ خارا سختتر
اينجا رسيدم در سخن تا يادم آمد آن غزل * كان گفته بودم پيش ازين روزى به راهى در سفر
دلهاى ما شد سخت سخت از سنگ و از زر سختتر * احوال ما شد نيك بد اوضاع ما از بد بتر
اىكاش بودى سنگ رود وى كاش بودى خاك كو * از سنگ آب آيد برون و از خاك مىرويد ثمر