عشق اگر سربهسر درد و غمست و خطر * ليك درين غمكده بهتر ازين نيست كار
همرهى فيض كن دل بكن از ما سوى * رو كن از هر دو كون جانب پروردگار
دل به كران كش ز خلق گو به ميان باش تن * باش بتن در ميان باش بدل بر كنار
مطلع ديگر رسيد در صفت عشق حق * منقبت آنكه را عشق بود كار و بار
تجديد مطلع
روى دل و جان بدار جانب پروردگار * در دو جهان جُز خدا هيچ نيايد به كار
عشق خدا جاى ده در دل و در جان خويش * تخم « يحبّونه » در دل و در جان به كار
پاى بزن بر جهان روى بگردان ز خلق * سر بسر عشق نه روى بمعشوق آر
عشق ولاى ولى است عشق بناى نبى است * عشق وصاى وصى است عشق جهان را مدار
هر چه بگويم ز عشق ، عشق از آن برتر است * چون برسى خود بعشق با تو بگويد جهار
گرچه شود بىقرار چون برسد دل بعشق * تا نرسد دل بعشق دل بنگيرد قرار
گرچه بود اصل كار تقوى و تحصيل علم * تن بود اين كارها عشق بود جان كار
عشق ندانى كه چيست با تو بگويم بايست * بحر غمى بيكران خرّميى بىكنار