كس بنيابى و نيست گر همه شاه و غنيست * كونه در اندوه و غم مىگذراند مدار
آنكه تو گوئى خوشست ، بر لبش انگشت زن * بين كه چسان مىچكد خون دلش بر كنار
شاه در آن غم كه چون ريزد از خصم خون * قلعه كند سرنگون شهر كند تار و مار
هست امير و وزير منتظر دار و گير * ز آنكه خود او بر فقير كرده بسى گيرودار
اهل مناصب همه صاحب اين دمدمه * هست مر اين قوم را بيم دو روز شمار
صاحب باغ و زمين روز و شب اندوهگين * تا كه چه خواهد شدن از پس مرگش عقار
خواجهء سوداگر است در غم تاراج و دزد * با غم آن كو چسان دل بكند زين ديار
مفلس صاحب عيال بىهنر و بىمنال * جاى ترحّم بود خواجه برو رحم آر
آنكه به تن مىكند كسب و از آن مىخورد * جان كند و تن دهد تا گذراند مدار
عابد مخلص بسى سر بنهد بر زمين * تا به ثوابى رسد چند برد انتظار
ور نبود مخلص او جان بعبث مىكند * حاصلش اينجا تعب آخرتش دود و نار
زاهد و پرهيز و صبر با خطر عاقبت * تا چه شود حال او آخر و پايان كار
فاسق و بيچاره هم در غم آن كآخرش * توبه روزى شود يا كه بسوزد به نار