تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 284

مساهمون:

ص٢٨٤
نباشد مرگ الّا ، هوشيارى * نمىترسد ز مردن ، مرد هُشيار
نسازد اهل دل را مرگ ، غمگين * نباشد عارفان را مرگ ، دشوار
بود از زندگانى مرگ ، خوش‌تر * كه جان را از بدن سازد سبكبار
رهاند جان و تن را از كشاكش * گشايَد بندها از جان به‌يك‌بار
به تن آب و هوا تا چند ، دربند ؟ * روان بايد روان گردد سوى يار
بجز آن را كه سازد برگِ مرگى * نباشد زندگى كس را سزاوار
كه اينجا جاى اضداد و ستيز است * دو كس با هم نباشد مستمر يار
ولى بىغم درين عالم ، نباشد * اگر باشد بقايش نيست ، بسيار
شود شادى غم و غم مرگ گردد * جوانى پيرى و پيرى شود عار
نباشد هيچ حالى را ، بقائى * برد هر سال رشگ از پار و پيرار
ز من پرسى ، نمىخواهم دگر عيش * مگر بهر رفاه حال آن دار
به نزدم گشت آسان دادن جان * كزين پس زندگانى گشت دشوار
نمىآيد ز دست آن كار يكدست * نه از پا آيد آن رفتار هموار
نه از چشم آيد ابصار دقايق * نه از گوش استماع راز و اسرار
نه حفظى ماند و نه راى و نه تدبير * شد انديشه عليل ، افكار ، افگار
نه مو را رنگ و نه رو را طراوت * نه جان را دل ، نه دل را جان بيدار
هوس از سر ، هوا از دل ، برون شد * بدن شد سست و جان افسرد از كار
نشاط عمر طى شد ، رفته ، رفته * بساط عيش و عشرت گشت طومار
نه نور خلوت و نه ذوق صحبت * نه يار از من برد حظ نى من از يار
نه تن را ماند نيروى عبادت * نه در آلات فكرت قوّت كار
همه احوال دنيا گشت مختل * همه اقبال گردون گشت ادبار
هموم جان همه تدبير تن شد * تن از بىطاقتى افتاد از كار
ز من بگرفت دنيا دادهء خود * پس از گرمى و لطف و مهر بسيار
بلندم كرد اوّل ، رفته ، رفته * فكند آهسته آهسته نگونسار
تنم از مهر گردون ، بىمدد شد * چراغ عيش شد بىروغن و تار
شناسانيد قدر و غدر خود را * به قدر قدر من ، دنياى غدّار
شناسا شد به اهلش نيز جانم * شد اهل عزّتش در چشم من خوار
كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 284 | الفيض الكاشاني / مصطفى فيض كاشانى