روز وصلش به يك نفس گذرد * شب هجرش سحر نمىدارد
دانى اندر جهان كه خوش وقت است * آنكه از خود خبر نمىدارد
آنچنان مست بادهء عشق است * كه ز هستى اثر نمىدارد
غرق بحر حقيقت است و شهود * خبر از پا و سر نمىدارد
يا كه از كودكى و بىخردى * بار تكليف برنمىدارد
هر كه از خويش باخبر گرديد * شادمانى دگر نمىدارد
فيض بس كن ز پندِ بيهوده * كه خرد از تو برنمىدارد
خود نصيحت ، بجاى ناورده * سخنانش اثر نمىدارد
ترغيب نفس بكندن دل از دنيا و مهيّا شدن سفر عقبى
دلا زين دار دنيا رحل بردار * كه هنگام رحيل آمد ازين دار
مهيّا ساز بهر راه ، توشه * متاعت را برس تا چيست دربار
نماند از عمر ، قدر وارسيدن * ز هفتم عشر هم ناچار شد چار
وداع جان و تن را وقت آمد * شد آن ساعت كه جان گردد سبكبار
بصر شد از نظر ، سمع از خبر كُند * قوا رفت و جوارح ماند از كار
نشاط و خرمى از جان و دل رفت * تن از افسردگى بر هر دو شد بار
دمادم مىرسد بانگ رحيلى * چه غافل ماندهاى ؟ هُشدار ، هُشدار
ز پيشت همدمان رفتند يك يك * شد اينك نوبت تو پاى بردار
رفيقان يكبهيك رفتند زين راه * ترا هم نيز بايد رفت ، ناچار
بكن از هر چه نايد همرهت ، دل * جدا كن يار مونس را ، ز اغيار
تعلّقها ببر از ما سوى اللّه * بكش پاى از جهان و دست از كار
بكلّى روى جان كن سوى جانان * بده يكبارگى دل را به دلدار
ندارى امر حق را در كمين ، باش * كه اينك مىرسد ناگه بهيكبار
چنان كن تا شوى بر مرگ وارد * نه او بر تو شود وارد به ناچار
مترس از مرگ و از اعمال بد ترس * انابت كن سوى توّاب غفّار
ز اخلاق بدت مىكن تبرّا * ز اعمال بدت ، مىباش بيزار
كه تا ايمن شوى از هول مُردن * كه تا آسان شود ، دشوار اين كار