در نكوهش ما سواى حق
لذّت عيش و عشرت دنيا * مردن و ماندنش نمىارزد
بىجمالش بهشت هم به جوى * جاودان ماندنش نمىارزد
درس علمى كه همدمت نشود * زحمت خواندنش نمىارزد
از اثاث ، آنچه كم به كار آيد * گرد افشاندنش نمىارزد
زن اگر چند با جمال بود * در كلو ماندنش نمىارزد
مال دنيا و شهرت دادن * به گدا راندنش نمىارزد
آنچه را بازگيرى از سائل * غم رنجاندنش نمىارزد
پا ز سير پياده ، مانده شود * چاروا راندنش نمىارزد
فيض اگر طور بندگيش اين است * بجهان ماندنش نمىارزد
در نكوهش طبيب بىوقوف
روزى تنم به عارضهء سهل خسته شد * از نسخهء طبيب در عيش بسته شد
رنج از دواش گشت فزون وز زبان من * حرفى درست جست دلم چون شكسته شد
بگذار اى طبيب كه بيماريم به است * زحمت مكش كه جان و دلم نيز خسته شد
بگشود هر دواى تو بر من درى ز رنج * راه شفا به تجربههاى تو بسته شد
برخاست همّتت چو بتدبير عافيت * بس رنج جانگداز كه در هم نشسته شد
از سر گذشت درد ، دوا چون نهاد پا * دست رجا ز دامن صحّت گسسته شد
پاى از سرم بكش كه حياتم ز دست رفت * نبضم سقوط يافت ، نفس جَسته جَسته شد
انواع رنج خاست بهر چاره ، در تنم * خار الم بباغ دلم ، دستهدسته شد
آن عارضه غريب كه نشنيده گوش دهر * گوئى كه در ازل به مداوات بسته شد
بگذر ز من معالجهء خود كن اى طبيب * كز غمزهء غرور ، وقوف تو خسته شد
كوتاه دار از سر من پنجهء علاج * كاجزاى جان و تن همه از هم گسسته شد
بستم در علاج و دوا از مزاج خويش * جام شراب عافيت تن شكسته شد
تن داد دل ، بهر مرضى ، هر چه باد باد * با يأس عهد بست وز تدبير رسته شد
چون از خداى ، رو بطبيب مجاز كرد * درهاى عافيت برخ فيض بسته شد