تا چو سخن بگذرد ، ياد كنندم به خير * بو كه نصيبى دل از فيض عزيزان برد
در دلشان افكند آنكه دعائى كنند * نامه كه حرفى زيار جانب ياران برد
در دل صاحبدلان آتش شوق افكند * چون سخن دردناك نامه بديشان برد
غنچهء دل بشكفد از دم جان پرورش * حرف محبّت صبا چون به محبّان برد
شعله شود حرف ، حرف در دل ارباب عشق * قصّهء عشقى چو باد جانب ايشان برد
اين غزل تازه را ، هر كه دهد گوش هوش * طفل دل خويش را سوى دبستان برد
عشق : نه آنى كه كس ، جان ز تو آسان برد * هر كه دهد دل به تو مشكل اگر جان برد « 1 »
هر كه دهد دل بعشق جان بنهد بر سرش * كيست كه از دست عشق جان و دل آسان برد
باد صبائى كجاست ، بوى گلى آورد * نالهء زار مرا ، سوى هزاران برد
گويدشان در وصال ، چند بناليد زار * زار بنالد كسى كو غم هجران برد
صبحدمى طرف باغ سيركنان مىشدم * بو كه دماغ ترم فيض گلستان برد
از تتق غيب شد ، پردگىّ جلوهگر * گفت كه دل مىدهد تا بعوض جان برد
هامش
( 1 ) - - با اين بيت تجديد مطلع در شيوهء مغازله آغاز شده است .