بوالعجبيهاى عشق كس نتواند شمرد * كيست كه اين قصّه را شرح به پايان برد
مطلع ديگر رسيد ، هر كه تواند شنيد * از ره سمع او به دل نور فراوان برد
تجديد مطلع
كيست كه پيغام من جانب يونان برد * نكتهء سر بستهاى سوى حكيمان برد
گويدشان تا كه يافت خاك عرب آن شرف * خستهء جهل عجم ، نسخه از ايشان برد
هست حبيب خدا ، راهنماى هدى * صورت انسان ازو معنى انسان برد
حكمت او معرفت خدمت او منقبت * دوستى آل او جانب يزدان برد
حكمت او در لباس نور دهد بىقياس * حكمت عريانتان نور ازيشان برد
حكمت او ذو وجوه ، مبتذل و باشكوه * هر كه به اندازهء حوصلهاش ز آن برد
حكمت او را على ، كرد بيان جلى * برد ازو هر ولى تا كه ازيشان برد
حكمت خام شما پخته نگردد مگر * صاحبش از عشق او سينهء بريان برد
سبز نگردد مگر آب كشد از حديث * نور ندارد مگر فيض ز قرآن برد
دل نشود روشن از حكمت ارباب عقل * ز آتش عشقش مگر سوز فراوان برد