عبرت آن كس برد ، كاهل معانى بود * مغز ز صورت كشد بر نظرش تا گذشت
صائب « 1 » ما چون بديد ، جنگل مازندران * نكته بر خاطر آن سخن آرا گذشت
جنگل مازندران خواب پريشان ديو * در نظر صائبش صورت و معنا گذشت
معنى آن حكمت و صورت آن خواب ديو * صورت و معنا بهم در دل بينا گذشت
فيض ازين پيش گفت در حق مازندران * حرف ازين پيش گفت آن به ثناها گذشت
حمد و ثناى خدا كرد در آنها ادا * بر دلش آن وقت خوشصورت و معنا گذشت
وقت بود مختلف تا من و مائى بود * وقت خوش آن راست كو از من و از ما گذشت
جواب نامهء شخصى كه از نامه ننوشتن شكوه كرده « 2 »
نامه بنويسم اگر نامهء من اهل بود * هر چه خواهد دل ياران بر ما سهل بود
نامه حاجت نبود در دل اگر غشّى نيست * كار سهل است دلا يار اگر اهل بود
راست خواهى بتكلّف نتوان نامه نوشت « 3 » * هر چه آيد به زبان قلم آن سهل بود
هامش
( 1 ) - - در اين سفر صائب نيز همراه فيض بوده است .
( 2 ) - - عنوان از « مجلس » در اين نامهء منظوم نام آن شخص منظور نشده است .
( 3 ) - - اين بيت شاهد بر آنست كه فيض بر خلاف همهء دانشمندان و فضلا و ادباى آن روزگار در نوشتارهاى خود متكلّف نبوده و حتى در شعر نيز هر چه به زبان قلم مىآمده مىنوشته است . شايد منظورى وى آن بوده كه كلام او براى عامّهء مردم قابل فهم باشد ، و اينكه در اشعار وى تكرار قافيه -