سنگ در بحر كف بخشندهاش گوهر شود * كشتگان فقر را احيا ز بخششهاى اوست
انس و جنّ ، ديو و ملك در قبضهء فرمان او * خاتم ملك سليمان در يد بيضاى اوست
با عصا و سنگ موسى و دم عيسى بود * چشمهها از سنگ آرد چوب اژدرهاى اوست
تشنه سيراب و گرسنه سير گردد زان حجر « 1 » * وقت حاجت در سفرها زاد لشگرهاى اوست
در برش درع نبى ، بر سر عمامه مصطفى * رايت و شمشير او هم در يد طولاى اوست
ذو الفقار مرتضى بيرون كشد چون از غلاف « 2 » * از نهيبش آب گردد هر كه از اعداى اوست
قوّت چل مرد دارد دست چون بيرون كند * اعظم اشجار را از جا كند « 3 » گر راى اوست
در همه روى زمين نگذارد او جاى خراب * مُرده در زير زمين هم خرّم از بالاى اوست
يك دگر را مژده بخشند و بشارتها دهند * هر كه از اموات از جان بنده و مولاى اوست
هر كه امروز از فراق روى او سوزد چو شمع * بىگمان فرداى رجعت موسم احياى اوست
هر كه بهر نُصرتش امروز دارد انتظار * در حقيقت او شهيد معركه فرداى اوست
اى صبا از من پيامى سوى آن درگاه بر * كه فلان شوق تو در هر جُزوى از اجزاى اوست
هامش
( 1 ) - امير - م : زان شجر .
( 2 ) - دوّانى : نيام ، متن برابر « امير - م » و « مجلس » .
( 3 ) - امير - م را بيرون كند .