اينك آمد آنكه جنّت بهر اصحاب « 1 » ويست * آنكه اطباق جهنّم مسكن اعداى اوست
اينك آمد آنكه زاهد را ز دنيا سير كرد * عابد اندر انتظار وعدهء فرداى اوست
چون برون آيد ز ابر اختفا خورشيدوار * بر زمين آيد كسى كو چرخ چارم جاى اوست
هر كه دارد گوش جان وقف حديث او كند * هر كه دارد چشم دل حيران سر تا پاى اوست
دست او بر هر سرى كآيد شود عقلش تمام * اين سخن از حق رسيد از گفتهء آباى اوست
دست بر دوش بخيلى گر زند « 2 » اين حاتم شود * اين كرامت قطرهاى از بحر بخششهاى اوست
گر بود بددل ز لطفش مالك اشتر شود * اين ز يمن صولت قهّار استيلاى اوست
از لقايش شيعه را افزون شود سمع و بصر « 3 » * اين ز نور طلعت جانبخش روحافزاى اوست
چون بيفزايد لقايش چشم را و گوش را * چشم را سيماى او و گوش را آواى اوست
نافه را دل خون بود از خال خدّ ايمنش * ديدهء خورشيد حيران رخ زيباى اوست
در بتان آتش فتد بتخانهها ويران شود * از فروغ نور توحيدى كه بر سيماى اوست
هر كجا گنجى است در ويرانهاى آيد برون * تا شود معمور آن تن كو سرش در پاى اوست
هامش
( 1 ) - جاى اصحاب .
( 2 ) - چون نهد حاتم .
( 3 ) - شيعه را سمع و بصر افزون شود .