گر تو بدان درخت روى تا برى برى * منعت اگر كنند بدان كان نشد روا
گر تو از آن درخت خورى پيشتر « 1 » ز شوى * گردى برو مسلّط در امر و نهىها
حوّا بدان درخت توجّه نمود و رفت * تا موضعى كه بود در آنجا فرشتهها
مىخواستند منع كنندش از آن درخت * منع آمد از جناب خدا اهل منع را
زنهار منع او مكنيد و رهش دهيد * تا اهل عقل گردد از اهل هوا « 2 » جدا
نهيش نموده ، داده خرد ، داده اختيار * آن را كنيد منع كه نيست از اولى النهى
عاقل اگر مطيع شود مىبرد ثواب * ور عاصى است مىبرد از خويشتن سزا
فريب خوردن حوّا و فريب دادن آدم را « 3 »
حوّا چو « 4 » ديد ايمنى راه و رفع منع * باور شدش بخورد از آن و نديد اذا
آمد به نزد آدم و گفت اى صفىّ حق * گرديد آن درخت مرا و ترا ، روا
از بهر امتحان بسوى آن شجر رويم * تا زين قضيّه رفع شود پردهء خفا
هامش
( 1 ) - دوّانى : بيشتر .
( 2 ) - مجلس : هوا .
( 3 ) - عنوان از دوّانى .
( 4 ) - برابر مجلس و دوّانى ، امير - م : آدم چو .