آن كو باذن مىبرد از وى برى ولى است * داناست بىتعلّم و بيناى رازها
باز آن كسى كه مىبرد از وى به غير اذن * نوميد و تيره ماند در پردهء « 1 » عمى
مخصوص اهل بيت حبيبست آن درخت * يا آن كسى كه از در ايشان برد عطا « 2 »
اين منزلت به هيچ پيمبر « 3 » ندادهايم * جُز آنكه مىخورد نمك « 4 » از خوان مصطفى
آدم ز رشگ كرد تمنّاى علمشان * آورد در خيال بدى كاشكى مرا
آمد ندا ز غيب بآدم كه زينهار * از ما مخواه رتبهء اين قوم در دعا
نزديك آن درخت « 5 » مرو ، آرزو مكن * حدّ تو نيست منزلت سيد الورى
كرديم ما ملائكه را ساجدان تو * زيرا كه بود صُلب تو اين قوم را وعا « 6 »
اين قوم راست جاه زياد از حد بشر * هستند هر چه هست بعالم بجز خدا
آوردم از اسامى خود اسمشان برون * هرجا كه حاجتى است ، بديشان كنم روا
هامش
( 1 ) - دوّانى : درين پرده .
( 2 ) - دوّانى : برد عصا .
( 3 ) - دوّانى : پيامبر .
( 4 ) - دوّانى : مىخورد از .
( 5 ) - امير - م ، دوّانى : اين درخت .
( 6 ) - وعا « بمعنى ظرف » .