آتش ز هوا همىفزايد * وز بهر خمودش ، آب بايد
اينك آب ترا هوا برد * خاكت بر سر كه آتشت مرد
هان هان آتش درين هوا زن * در جان ز دل آتشى فرازن
بر خوان ز كتاب * پس بشنو و خر
يا بر دلت از حديث * النظرة من سهام
بر چشم قياس كن زبان * يك اصل بس است
حكمتها راست خلق * گوش و دست و دل و زبان
هر يك ز براى كارى اينجا * بد صرف كنيش بارى اينجا
اين مضمون را اساس مىكن * ديگرها را قياس مىكن
العاقل يكفه الإشارة * الجاهل لا تفى العبارة
نفس اول
يك ره به نماز خويش بنگر * خواهى نگريست پيش بنگر
نزديكى بندگان نماز است * معراج روندگان نماز است
عليه كل طاعات * كرد جملهء عبادات
شرع و عمود دين است * شايد گفتن كه دين همين است
ليكن در وى حضور بايد * ذوق و شوق و سرور بايد
وقتى است نماز تو نمازى * كز غير خداى بىنيازى
ايّاك ، اياك اينش معنى است * بىاين گفتنش محض دعويست
چون در دل تو تنزّهى هست * حق را با تو توجّهى هست
گر در دل تو بود حضورى * در وى فكند خداى نورى
خود روح نماز آن حضور است * در جان تو ز آن حضور نور است
گر نيست ترا در آن حضورى * رورو كه تو از خداى دورى
گر لذّتى از نماز دارى * شايد كه عبادتش شمارى
آن مهتر و بهترين كونين * آن را گفته است قرّة العين
زيرا كه وصالش آن زمان بود * لقياى جمالش آن زمان بود
مىگفت كه اى بلال ارحنى * اى مژده ده وصال ارحنى
تا يار مرا ز من ستاند * ز اغيار مرا دمى رهاند
جان محو جمال دوست گردد * مغزم فارغ ز پوست گردد