گويى كه بگير آتش اين را * گويم كه به لا إله الّا
كاين حرف هميشه گفتهام من * دُرّ توحيد سفتهام من
چون مىسوزى تو اين زبان را ؟ * كو گفت هزار بار آن را
آتش به حواليش نپويد * آن كاشهد لا إله گويد
ما را به تو اعتقاد اينست * اين ظنّ حسن مرا يقينست
يا رب تو به ظنّ خود رسانم * از درگه خويشتن مرانم
ز احوال قيامتم امان ده * جايم به بهشت جاودان ده
نفس دوّم
تا چند چنين فسرده باشم * در قبر بدن چو مرده باشم
چند آتش بىغمى فروزم * وز خامى كار خويش سوزم
نه بندگئى نه درد دينى * نه ذرّهء معرفت يقينى
در ظلمت تن چراغ جان مرد * در قالب سرّ قلب افسرد
نه درد دلى ، نه سوز جانى * نه گريه ، نه نوحه ، نه فغانى
نى اشكى سرخ و روى زردى * نى سينهء گرم و آه سردى
گوئى كه به بندگان نمانم * يا هيچ به زندگان نمانم
يا رب جان را تو گرم گردان * سنگ دل را تو نرم گردان
در سينهام آتشى برافروز * ز آن آتش كن شب مرا روز
آتش چه بود ، محبّت تو * آن شعلهء شوق خدمت تو
عشق تو دل مرا دهد سوز * مهر تو شب مرا كند روز
عشقى خواهم كه برنتابم * گم گردم و خويش را نيابم
عشق و عرفان بهم برآميز * فيضى را جام بر دلم ريز
مستم گردان ز بادهء خود * بنماى رهى به جادهء خود
ز آن باده كز آن كشند اخيار * در مقعد صدق نزد جبّار
ز آن باده كه آن چنان كند مست * كز خود فانى و خود شوم هست
ز آن جام طهور بر دلم ريز * دل را به محبّتت بياميز
جامى دگرم بده كه زارم * و از جام الست در خمارم
دارم ز خمار خار خارى * سرگشتگيئى و حال زارى
آتش درزن به خارخارم * آبى آور به روى كارم
خاك خوديم بباد برده * وز نحل تمنيم نموده