تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات فيض كاشانى ( كليات ملا محمد محسن فيض كاشانى ) ( ديوان فيض كاشانى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
هان بيرون آ چو مغز از پوست * من گفتم و تو شنيدى اى دوست
از سر تا پاى گوش بادت * اين آب زلال نوش بادت

وصف قريه قمصر از قراى كاشان مثنوى

قمصر چه بود بهشت دنيا * نى غم نه كدورت است آنجا
آنجاست كه خلوت است ممكن * آسايش و سلوت است ممكن
آنجاست كه فيض حق فزونست * دل نيز فراخ چون برونست
دل را به خدا دهد نسيمش * در پرده جلا دهد نسيمش
آنجا نفسى چو مىبرآيد * صد قافله جان بدل در آيد
هر دم فيضى ز مخزن آيد * جان تازه‌به‌تازه در تن آيد
دلها همه روشن است چون شمع * خاطر ز ورود واردان جمع
دل از نفسى شود چو صحرا * وز گوهر فيض سينه ، دريا
دل گرچه به سنگلاخ گردد * صحرا ، صحرا فراخ گردد
از دامن كوه آن چه گويم * وز كوه و شكوه آن چه گويم
كوهش همه طور و دشت ، ايمن * از نور تجلّى است روشن
از لطف هواش گر زنم دم * اندوه برون رود ز عالم
بيمار قدم نهد در آن ده * در دم شود از هواى آن به
آبش حاجت به يخ ندارد * گر غصّه خورى كه مىگوارد
نان را حاجت نان‌خورش نيست * تن را حاجت به پرورش نيست
در آب مزاج زنجبيل است * گوئى از عين سلسبيل است
يك جرعه ز آبش ار بنوشى * صد بحر به جرعه‌اى ، فروشى
گر دست نهى در آب يكدم * دل پاك شود ز لوث هر غم
گر پاى نهى بجدول آب * راحت رسدت به سينه ، درياب
آبش بر سنگِ صاف غلطان * نى گِل در وى ، نه در ته آن
بر قُلّه كوهش ، ار برآئى * ابواب فرح ، به رُخ ، گشائى
از گلشن و باغ آن چه پُرسى * وز سبزه و راغ آن چه پُرسى
هر گل كه تو ديده‌اى ، به گلزار * نزد گل قمصر است آن خار