بر هيچ نهى مدار تا چند * شرمى ز خدا مدار تا چند
در دام هوا اسير تا كى * صد جان بكن و ممير تا كى
آخر نه تو طاير سمائى * اندر قفس زمين چرائى
بگشا بند و ره سما گير * اى مرغ سما ره خدا گير
اين مزرع عمر بهر آنست * تا آن كارى كه قوت جانست
و آن فكرتها براى شخم است * و آن معرفت از براى تخم است
وين چشمهء چشم داده يارى * تا آب دهى هر آنچه كارى
و آن سوز دلت چو آفتابست * روى زرد تو ماهتابست
و آن گريه و سوز و آه و فرياد * ابر و برق است و بارش و باد
از بدرگى و تباهكارى * پيوسته در او گناهكارى
از چاه غرور مىدهيش آب * سرگشته از آن شدى چو دولاب
اين چاه بسى دراز و دور است * نه عذب در او بود نه شور است
هرگز نرسى در او به آبى * آنجا نبود بجز سرابى
هر چند امل دراز گردد * اين دلو تو خشك باز گردد
طول امل تو جمله هيچ است * از سر تا پاى تاب و پيچ است
يك سر حيرت سر سرابست * سرگشتگى تو زين طنابست
هان هان كوته كن اين امل را * بر هم زن زود اين عمل را
يك ره برخيز و طاعتى كن * سعيى بنما زراعتى كن
همت بطلب ز فضل بارى * تا تخم سعادتى بكارى
سقياش ز آب ديدگان كن * دو چشمهء چشم را روان كن
روزان و شبانش آب مىده * وز سوز درونش تاب مىده
مىسوز چو ناى و ناله مىكن * خون در جگرت چو لاله مىكن
چون شمع نحيف و زار مىباش * سوزنده و اشكبار مىباش
تا نم ندهد ضراعت تو * خرم نشود زراعت تو
از گريه توان نمود اطفاء * آن آتش خشم حق تعالى
دارند ترا دو چشمهء چشم * تا بنشانى تو آتش خشم
تو چشم به اين و آن بدوزى * تا آتش خشم برفروزى
ز آنجا تو ره هوا گشادى * تا آبت را بباد دادى
در سينهء تو هوا ز خشم است * خون خوردن و ماجرا ز خشم است