مدبرالامورى را رواست كه سرگشتگان وادى بيگانگى را به كعبهء مودّت و اتحاد ، راه نمود و درود نامعدود ، نثار مرقد منوّر و مشهد معطّر آن سرورى كه گمراهان ظلمت شقاوت و عداوت را به فضاى دلگشاى سعادت و صداقت فائز گردانيد و بر آل اطهار او كه نونهالان چمن خلّت و وفا و نوشكفتگان گلشن فتوّت و حيا را از رشحات بحر علوم خويش سرسبز و سيراب ساختند . اما بعد چه گويد كه درين قحط سال وفا و مردمى و درين فترت نشاط و خرّمى از حديقهء دوران به غير از ثمر تلخكامى نچشيدم ؛ از گلشن روزگار جز گل خوارى نچيدم ، و گلگشت صحرا وحشتافزا بود و نشستن در خلوت بىحلاوت ، از سير چمن فضاى خاطر غبارآلودهتر شد و از نظّاره غنچه دلتنگى فزونتر گشت ، در مجمعى ننشستم كه پريشان برنخاستم و در محفلى قدم نزدم كه گل پشيمانى بر سر نزد ، از اعتكاف مساجد جز ريا ، مرئى نگشت و از بودن مدارس غير از جدل تحصيل نشد ،
نه فيضى ديدم از مسجد نه گلزار * نه طرفى بستم از خلوت ، نه بازار
نه خوبى يافتم از خود نه از غير * مگر در عالمى ديگر بود خير
جمعيت اسباب تفرقهء خاطر گشت و عباء « 1 » ظاهرى علت عناى باطنى شد ، از دوستان كه در اوايل صداقت گلهاى شكفتگى از جبين ايشان چيده مىشد ، در آخر جز خوارى نديدم و از برادرانى كه در وقت طلوع محبّت طلاى مغربى بودند ، هنگام غروب مودّت زر ناقص عيار اتّحادشان مغشوش ، ظاهر شد ، اگر به زاهدى رسيدم دل سبحه از دستش سوراخ سوراخ ديدم و اگر به عابدى برخوردم سر شانه از دستاندازش شاخ شاخ بود ، از صحبت اطبّا با عدم استفاده صحّت بدن ، بيمارى دل زياده گشت و نسخهء ايشان چون حكم قتل بىگناهان بار خاطر بود .
اگر بمجلس قضاوت وارد شدم مشاهدهء عمايم كبار نمودم كه كبر از وى مستفاد مىشد ، با خود مىگفتم كه عجب قضائى بوده كه چنين بلائى بر سر ايشان آورده ، زيرا كه از ريش سفيدى جز بىسوادى نمىيافتم و از تمكينشان غير تحقير مردم نمىديدم ، مضمون قاصرات الطرف در شأن خود نازل دانسته ، از كبر ، به كس نگاه نمىكردند
هامش
( 1 ) - عبا : بمعنى نور وجهه و عبائيّه يعنى « حسناء » زن نيك روى « المنجد » .