فزعى و خوفى در من پيدا شد و از آن خوف قوتى در من پديد آمد و با آن ضعف كه داشتم روى به راه نهادم و مىرفتم و آن مار از دنبالهء من همىآمد .
چون من خواستمى كه از سوى چپ يا راست بتازم پيش اندر گشتى و راه بر من بگرفتى تا از آنسو رفتمى كه راه به آب بود تا آنگاه با من بود كه به آب رسيدم . چون آب بديدم عاجز گشتم . گفتم اگر به آب خوردن روم ، اين مار مرا اندر يابد و هلاك كند و اگر از آب بگذرم مرا تشنگى هلاك كند . پس مار به سخن آمد و گفت يا [ ا ] با الحسن أ ليس هذا حسن « 1 » نجيناك من التلف بالتلف [ يعنى ] من العطش بالحية . پس ناپديد گشت . بعد از آن چون مرا غمى يا بيمارى يا زحمتى رسيدى ، آن مار را به خواب ديدمى ، بشارت شدى مرا و فرجى پيدا شدى و آن بلا زائل شدى .
هامش
( 1 ) - شرح تعرف ج 4 ص 191 : أ ليس هذا بحسن در التعرف اين زوايد نيست يعنى پيش رفتن و راه گرداندن و به سخن در آمدن مار وجود ندارد .