آمد بر وى . پس گفتم مر او را : لم لا تحولت « 1 » الى الكن ؟ پس گفت مرا كه نمىخواهم . پس دست مرا بگرفت و در زير خرقهء خود برد ، عرق از وجود وى روان شده بود .
ثم انشأ يقول :
لقد وضح الطريق اليك قصدا * فما خلق « 2 » ارادك يستدل
فان ورد الشتاء ففيك صيف * و ان ورد المصيف ففيك ظل
يعنى راه به تو گشاده گشته است ، هر كسى كه همى ترا خواهد او را دليل به كار نيايد . و چون زمستان آيد تو مرا تابستان باشى و چون تابستان آيد تو مرا سايه باشى .
يعنى تا بنده اندر حال حجبت و غيبت است او را به دليل حاجت است تا راه نمايد به مقصود ، اما چون به مقصود رسيد او را دليل به كار نيايد . تا بنده اندر حال ارادت است هر جاى كه باشد دليل و اثر دوست مىطلبد ، چون ارادت باز مشاهدت گردد ، همان آثار كه دليل بود حجاب گردد . و گفت مرا از الم سرما و گرما خبر نباشد ، چون ترا بينم يا ترا ياد كنم يا از تو انديشه كنم .
باز گفت : شنيدم از ابى الحسن فارسى كه گفت : من در بعضى باديه بودم و تشنگى سخت يافتم چنان كه از رفتن باز ماندم از ضعف و من شنفته بودم كه آن كس كه به تشنگى بميرد در وقت مرگ چند قطره آب از چشم وى بيايد و بعد از آن بميرد . پس من منتظر نشسته بودم تا آن قطرهء آب چشم بيايد ، بميرم . پس آواز حسى شنفتم ، چون نظر كردم مارى ديدم به غايت اسفيد گويى نقرهء صافى بود كه برق مىزد و به تعجيل روى به من نهاده بود و مىآمد . چون آن بديدم
هامش
( 1 ) - در التعرف ص 157 و شرح تعرف ج 4 ص 190 : لو تحولت
( 2 ) - التعرف ص 157 : فما احد