جواب داد كه اين همه كون مىبينى اندر جنب حقيقت وهمى است و چيزى كه مر آن را حقيقتى نباشد از آن عبارت كردن درست نيايد . و باز حق تعالى كه حقيقت صفت وى است ، قولها از وى قاصر است نشايد از وى عبارت كردن پس روى سخن گفتن چه باشد پس مرا بگذاشت و برفت . يعنى محدث فانى ، در جنب قديم باقى لا شىء باشد . پس اهل حقيقت را به لا شىء مشغول كردن محال است و اهل حقيقت [ را ] از حقيقت خبر دادن روى نباشد كه خبر دادن صفت غايبان است و اندر حال حضرت و مشاهدت خبر دادن درست نيايد پس اگر از خلق سخن گويد ايشان به گفتار نيرزند و اگر خواهد كه از حق تعالى سخن گويد او در عبارت نگنجد ، جز خاموشى و گنگى چاره نباشد .
باز حسين مغازلى « 1 » گفت : ابو عبد اللّه قشاع را ديدم شبى ايستاده بود بر كرانهء دجله و همىگفت : يا سيدى مرا تشنه است يا سيدى مرا تشنه است ، تا به وقت صبح همچنين مىگفت . چون روز گشت گفت يا ويلى « 2 » چيزى مرا حلال كنى و مرا از وى بازدارى ، و حرام كنى بر من چيزى و به جاى مانى مرا با وى . پس چه چاره كنم و بازگشت و آب نخورد .
و گفت : در سال هبير « 3 » كه ثلاثمائة واحدى عشر « 4 » سنه از هجرت گذشته بود قرامطه آن سال حجاج را بكشتند و غارت كردند و شانزده سال راه بسته گشت .
اين درويش همىگويد كه من آن سال با آن مردمان بودم . از دست قرامطه بجستم و برفتم . چون قافله را غارت كردند و برفتند ، من باز آمدم در ميان قافله شفقت اسلام را تا مگر خستهاى را آب دهم و حال اهل قافله معلوم كنم . ميان
هامش
( 1 ) - متن خلاصه : معازلى
( 2 ) - التعرف ص 148 : يا ويلتى
( 3 ) - اصل خلاصه : هينى شرح تعرف ج 4 ص 173 : سنة الهس و آن چه نوشته شده به نقل از التعرف ص 148 است
( 4 ) - شرح تعرف ج 4 ص 173 : سال سيصد و پانزده بود