شبلى جواب داد كه : من مىگويم و من مىشنوم و اندر دو سراى جز من كيست .
يعنى سخن شيخ جنيد از سر غيرت بود كه از غيرت خواست تا اين علم را پنهان دارد و سخن شبلى از غلبات بود و مغلوب هر چيزى گويد . جنيد قدس اللّه سره چون با تمكين و آرام بود به خلق همى نظاره كرد ، بيشتر نامحرم ديد ، غيرت آورد از آن كه با نامحرمان سخن گفتن روى ندارد . باز شبلى رحمة اللّه عليه مغلوب و مست بود از خلق خبر نداشت هر چه يافت همىگفت و مست را بسيار چيز معذور دارند كه هشيار را ندارند .
باز گفت : جنيد قدس اللّه سره بر سر منبر سخن همىگفت ابو الحسين نورى بيامد و مر او را گفت : خداى تعالى از عالم به علم راضى نگردد تا او را اندر علم نيابد . يعنى تا عامل نباشد مر اين علم را اندر آن عالم راست نباشد بدان معنى كه آن كند كه مقتضى علم است نه آن كه مراد او باشد . باز گفت مر جنيد را اگر چنان كه تو اندر علمى جايگاه نگاه دار و اگر نه فرود آى از منبر . پس از منبر فرود آمد و به خانه رفت و يك ماه « 1 » با هيچ كس سخن نگفت .
پس مردمان گرد آمدند و او را به ستم بيرون آوردند و به منبر بر آمد و گفت كه اگر نه خبر مصطفى بودى صلوات اللّه عليه كه فرمود : فى آخر الزمان يكون زعيم القوم ارذلهم . اگر نه اين خبر بودى سخن نگفتمى شما را . يعنى حقيرتر و ناكستر اندر اين قوم منم .
چون جنيد بر منبر رفت ابو الحسين نورى ديگر بيامد و بايستاد و گفت :
السلام عليك يا ابا القاسم ! گفت : و عليك السلام يا امير القلوب . گفت : خيانت
هامش
( 1 ) - آن چه اينجا آمده با ترجمهء عبارت عربى منقول در ص 162 ج 4 شرح تعرف برابر است ولى در متن التعرف ص 145 قيد شده است كه دو ماه سخن نگفت :
و لم يتكلم على الناس شهرين