حركات وى كه آن حركات به غير وى هست گشته است . يعنى خالق حركات و افعال بندگان حق تعالى است . اگر اندامهاشان به خدمت همى به حركت آورد و اگر زبانشان به شهادت بجنباند و اگر دلشان به توحيد و معرفت و ايمان منور گرداند ، خالق همه مر حق تعالى را داند و بيند همه از وى و آن وى بيند و از خود و آن خود هيچ نبيند .
باز ابو عبد اللّه النباجى گفت : خوش آمدن و شيرين آمدن طاعت اندر دل بنده ثمرت آن است كه او را از حق تعالى وحشت است . يعنى طاعت صفت بنده است و هر كه را با صفت خويش انس باشد او را از حق تعالى وحشت باشد و هر كه را با حق تعالى انس باشد از خويشتن و از فعل خويشتن و از همه خلق وحشت باشد . فعل خدمت به جاى آورد اما آن فعل خود را سزاوار حق تعالى نبيند . باز گفت : از بهر آن كه به طاعت به حق تعالى نتوان پيوستن و نه به معصيت از حق تعالى [ توان ] بريدن . از بهر آن كه وصل و فصل تأثير حكم ازلى است نه تأثير حكم وقتى . و مراد از طاعت وصال است و نجات از فصال . چون وصال و فصال به وى نباشد استحلاى وى محال باشد .
باز گفت : بر طاعتهاى خويش اعتماد نكند اعتمادى كه پشت بدان باز نهد و نيز به جاى نماند . به جاى هشتنى كه حق تعالى را معاند و مخالف گردد . يعنى امر به جاى آورد تا مخالف حق تعالى نباشد و بر گزارد امر اعتماد نكند تا نجات خويش از غير حق تعالى نديده باشد تا در همه حال نظارهء حق تعالى باشد . باز گفت : كه نظير اين آن باشد كه وظيفتهاى حق تعالى را به جاى آورد به حكم بندگى و مملوكى كه بنده و مملوك يك ساعت از حق خداوند خويش خالى نشايد كه باشد ، اما اعتماد بر آن فعل خويش نكند ، اعتماد بر سابقهء قضاى ازلى كند .
باز گفت : اين استحلاى طاعت آن باشد كه طاعت از خويشتن بينى و از
خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 482
مساهمون: مجهول
ص٤٨٢