را احوال باطن كشف گردد و از نفوس و از اموال ساقط گردند . يعنى مريد تا همه مرادها از خويشتن ساقط نكند ، ارادت وى به حق تعالى درست نگردد . و مراد چون حق تعالى او را كشف افتد خود همه ارادتها از وى ساقط گردد . پس هر كه را حق تعالى بايد جز حق تعالى ، بايد كه او را به كار نيايد . هر كه حق تعالى او را بايد حق تعالى خود او را با هيچ چيز نگذارد كه آرام يابد . لابو عبد اللّه البرقى :
مريد صفا منه سر الفؤاد « 1 » * فهام « 2 » به السر « 3 » فى كل واد
گفت : مريدى كه صافى است از وى سر دل وى ، آن سر مر او را سرگشته گرداند و گردان گرداند اندر هر واديى . يعنى [ چون ] سر وى از غير دوست صافى گشت . و غير دوست اندر سر وى هيچ چيز نماند و او را با كسى انسى نماند . از اشتياق دوست به هر وادى همىدود ، تا مگر اثر دوست بيابد و بيارامد .
ففى اى واد سعى لم يجد * له ملجأ غير مولى العباد
اندر هر وادى كه همىدود و همىگردد ، جاى خويش را اندر هيچ وادى همىنيابد جز خداوند بندگان .
يعنى : اندر تك و پوى مانده است و مر او را خداوند به كار است و با كس همى اثر خداوند نمىيابد تا آرام گيرد . باز گفت :
صفا بالوفاء و وفى بالصفا * و نور الصفاء « 4 » سراج الفؤاد
گفت : به وفايى صافى گشت يعنى وفايى بياورد صافى بىجفا ، و وفاى صافى به جاى آورد . يعنى صفا را تيره نگردانيد به جفا و نه به آميختن با غير
هامش
( 1 ) - در شرح تعرف ج 4 ص 151 مفردات بيت به درستى آورده نشده است به جاى :
الفؤاد كلمهء الوداد است .
( 2 ) - ايضا شرح تعرف به ترتيب : تهام و البر .
( 3 ) - ايضا شرح تعرف به ترتيب : تهام و البر .
( 4 ) - شرح تعرف ج 4 ص 151 : و نور الوفا فى سراج كه با توجه به معنى خطا است .