را نهايت نيست و محبت را بر يك وصف و بر يك حال قرار نيست . چيزى كه او را بر يك وصف و بر يك حال قرار نباشد ، از وى خبر دادن محال باشد .
معنى نيمهء بيت آخر آن است كه مر دهر را و مر زبانهاى دهر را از قدر من و از جاى من خبر نيست . يعنى خود ندانند كه سر من كجا است و مقدار سر من چيست و چيزى كه موضعش و مقدارش ندانند از وى خبر چگونه دهند . نيمهء بيت آخر گفت : و ما ذاك موهوم . . . و آن خود موهوم نيست كه شايد يا كسى وقت عارف را يا موضع عارف را اندر يابد و از وى خبر دهد . گفت لانى انقل از بهر آن كه مرا همىگردا [ نند ] و گردنده را آرام نباشد و بر يك موضع قرار نباشد ، پس از موضع و حال من چگونه خبر دهند . چون حق تعالى را مكان و مقام نيست ، سرى كه با حق تعالى صحبت كند او را مكان و مقام نباشد ، دريافتن موضع و مقام آن سر محال باشد .
باز سهل عبد اللّه گفت رحمة اللّه عليه كه : اول مقامى از معرفت آن است كه بنده را يقينى دهند اندر سر وى كه اندامهايش بدان يقين بيارامد . و توكلى دهند او را اندر جوارح كه بدان توكل اندر دنيا سلامت يابد . و حيرتى بدهندش اندر دل كه بدان حيرت اندر آخرت رستگارى يابد . يعنى اضطراب كردن اندر طلب از ضعف يقين است . چون بنده را يقين شود كه مقدر به طلب كردن و ناكردن من بيشتر و كمتر نگردد ، از شغل سر و اضطراب جوارح فارغ گردد . چنان كه مصطفى فرمود صلوات اللّه عليه و سلامه : و اعلم ان ما اصابك لم يكن ليخطيك و ان « 1 » ما اخطاك لم يكن ليصيبك . چون توكل وى به حق تعالى درست گردد ، نگاهدارش حق تعالى باشد و او را جز سلامت نباشد . و توكل ترك تدبير اختيار است و خويشتن را به حق تعالى سپردن .
و معنى آن حيرت آن باشد كه اندر دنيا او را با هيچ چيز آرام نماند جز
هامش
( 1 ) - كلمهء : ان در شرح تعرف ج 4 ص 144 نيست .