و طعم دادند ، همه لونها از وى بيامد و همه طعمها از وى بيامد ، طعوم همه ثمار از آب و الوان همه چيزها از آب و رايحهء همه چيزها از آب و آب را به ذات خويش لون و طعم و رايحه پديد نيست . عارف نيز چون اختيار خود ندارد هر چگونه بدارند بباشد و با هر كسى نيز بسازد و آن ساختن وى نمايش باشد و وى بر حال خويش . و چون معرفت كمال گيرد احوال متفرق يك حال گردد و اوقات پراكنده يك وقت گردد .
باز گفت : مر ذو النون را سؤال كردند از عارف . گفت : اينجا بود و برفت . معناه : او را به دو وقت به يك حال نيابى . زيرا كه گردانندهء وى غير وى است . يعنى عارف را اختيار و قرار نباشد و مصرف وى حق تعالى باشد و چون او را قرار نباشد ، بر يك حال وصف كردن مر او را درست نيايد . پس بىوصفى صفت وى باشد . باز گفت : لابن عطاء :
و لو نطقت بى « 1 » السن الدهر خبرت * بانى فى الثوب « 2 » الصبابة ارفل « 3 »
و ما ان لها علم بقدرى و موضعى * و ما ذاك موهوم لانى انقل « 4 »
گفت : اگر عالم به سخن آيدى تا از وقت من خبر دهدى ، يا زبان همهء عالم مراستى تا سخن گويمى ، آن سخن آن باشدى كه همه زبانها خبر دهندى كه من اندر جامهء دوستى همىخراممى . يعنى اندر من چندانى غلبات و محبت است كه اگر زبان همه خلق از آنجا خبر دهند عاجز آيند از آن كه محبوب
هامش
( 1 ) - التعرف ص 138 : فى
( 2 ) - التعرف ص 138 : فى ثوب و اين درست به نظر مىرسد
( 3 ) - در شرح تعرف ص 143 و متن خلاصه : ارقل و خطا است
( 4 ) - در متن خلاصه : افقل و خطا است و تصحيح با توجه به التعرف ص 138 و شرح تعرف ج 4 ص 143 به عمل آمده است .