گردد . يعنى [ به ] شواهد دنيا مىخواهد و [ به ] اعواض عقبى . چون توحيد اندر سر وى قوت گرفت بر سر وى انديشهء دنياى حاضر نرود و عوض نيز كه در آخرت باشد از دل وى مطرود گردد تا بر ترك دنيا عوض عقبى طلب نكند .
از آن كه چون توحيد كه بهتر از عقبى است يافته است عقبى را چه كند و چرا خواهد .
باز گفت : بعد از آن هيچ حاضر نبيند . يعنى شغل وى همه به غايت گردد ، چون غايب شغل وى گردد آن غايب او را حاضر گردد چون غايب او را حاضر گردد ، حاضر از وى غايب گردد . ( باز گفت ) و نه عوض او را بندهء خويش گرداند . يعنى هر آن كسى كه مر حق تعالى را از بهر آن پرستد تا از وى عوضى طلب كند پس وى عوض همىپرستد نه حق تعالى و موحد غير حق تعالى را نپرستد تا مشرك نباشد .
باز گفت : و لا سرا « 1 » يطالعه و لا برا « 1 » يلاحظه - هيچ سرى نبيند و هيچ برى نبيند . يعنى سر بدان معنى عزيز است كه اندر سر نهادهاند . پس وى نظارهء آن معنى گردد كه اندر سر مودع است نه نظارهء سر . از بهر آن كه عزيز داشتن حقه از بهر آن جوهر است كه در حقه است . چون جوهر از حقه بيرون كنى حقه را مقدار نماند . پس عارف را نيز نظر به سر نه از بهر سر است از بهر آن معنى است كه اندر سر مودع است و آن توحيد و معرفت است . و نظارهء بركننده او را از نظارهء بر مشغول گرداند .
باز گفت : وى اندر شغل گزاردن حق دوست است اما محجوب است از حق دوست يعنى چنان داند كه من هيچ حق دوست بهجا نياوردهام .
باز گفت : و اندر حظ خويش از حظ خويش ربوده باشد يعنى همه حظهاى وى به وى همىرسد و ليكن وى از حق تعالى هيچ حظ خويش طلب
هامش
( 1 ) - التعرف ص 136 : و لا سر يطالعه و لا بر يلاحظه