باز نگردد كه ترا از وى ببراند . معنى « 1 » از همگى خويش بيرون آمدن آن باشد كه مر خويشتن را هيچ صفت و فعل نبينى . جنبيدن به تحريك وى بينى و سكون به تسكين وى بينى و وجود به ايجاد وى بينى و بقاء با بقاى وى بينى ، پس چون از همگى خويش خارج گشتى جان و نفس خويش بذل كنى اندر گزاردن حق وى و به تمامى حقوق به جاى آورى و فعل خود را نبينى و خود را مقصر دانى و نيز اگر غير او را دوست دارى از محبت وى بريده گشتى - و اگر به غير وى اميد دارى و از غير وى بترسى ، از خوف و رجاى وى بريده گشتى و اگر بر غير وى اعتماد كنى يا آرام گيرى ، از توكل كردن بر وى و انس گرفتن با وى بريده گشتى و اگر غير او را خواهى و به غير وى بنگرى ، از وى روى گردانيدى و از ديدار وى بريده گشتى .
باز گفت معناه : همه جهد و طاقت خويش كار بندى اندر گزاردن و اداى حقوق حق تعالى . باز بيزارى بستانى از گزاردن حق وى به معنى ناديدن فعل خويش و ديدن تقصير خويش و توحيد تو مر ترا به جملگى از اوصاف تو بستاند . يعنى اندر توحيد هيچ اوصاف خويش نبينى نه قول نه فعل نه حال و در كل حال ناظر منت سابقهء حق تعالى باشى و فضل وى .
باز شبلى گفت رحمة اللّه عليه كه اندر توحيد بنده متحقق نگردد تا او را از سر خويش وحشت نگيرد از بهر ظاهر گشتن حق تعالى بر وى يعنى چون حق تعالى بر سر وى غالب گردد ، حال وى به جايى رسد كه او را از وقت خود خبر نباشد كه اگر از وقت خود او را خبر باشد هنوز سر وى به كليت مستوفاى حق تعالى نگشته باشد . پس وحشت وى از سر وى بدين معنى بود كه گويد اگر توحيد من تمام بودى از غير حق تعالى مرا خبر نبودى . چون از سر خود خبر دارد و صفات وى غير حق تعالى باشد و هر كسى كه او را از چيزى غير
هامش
( 1 ) - اصل خلاصه : يعنى