عبارت تواند كردن توحيد خويش را دليل است كه وى يگانه مر حق تعالى را نيست . از بهر آن كه نظارهء توحيد خويش است تا همى عبارت كند ، اگر نظارهء حق تعالى بودى از توحيد خود خبر نداشتى .
باز گفت : و آن كس كه به حال متوحد « 1 » است ، غايب است بدان حال خويش از اقوال . يعنى چون توحيد او را به سر حال گشت از قول غايب گردد و او را طاقت نماند كه به قول وصف كند از بهر آن كه وصف غايبان را كنند ، چون حال گشت حاضر گشت و حاضر را وصف به كار نيايد .
باز گفت : ديدن حق تعالى حالى است كه اندر آن حال نبينند مگر آن چه همه مر حق تعالى را است . يعنى هر كسى كه به سر حق تعالى را ديد ، نشان حق ديدن آن باشد كه همه آن حق تعالى بيند و آن خويش نبيند و توحيد و عبارت و قول همه صفات موحد است .
باز گفت : راه نيست به توحيد ، بىحال و بى قال . يعنى تا به قول واحد نگويد و به سر وحدانيت را اعتقاد نكند موحد نگردد و آن معنى كه خلق همى توحيد دانند ، توحيد نه آن است . از بهر آن كه اعتقاد صفت سر است و قول صفت زبان و خلق خويشتن را همى بدين موحد دانند و اين هر دو صفت مخلوقان است و آن كس كه صفت خويش بيند موحد نباشد . موحد آن باشد كه حق تعالى را و صفت وى را بيند به سر بىقول ظاهر و بىحال باطن . پس قول ظاهر و حال باطن به حقيقت توحيد نيست و بىاين هر دو راه به توحيد نيست .
باز گفت : توحيد آن است كه از همگى هستى خويش بيرون آيى به شرط آن كه هر چه بر تو است مر او را به تمامى به جاى آورى و چيزى به تو
هامش
( 1 ) - در التعرف ص 135 : و الموحد بالحال غائب بحاله عن الاقوال ولى شرح تعرف ص 132 ج 4 با متن برابر است .