نيست ، مر حق تعالى را صفت تأمل محال است . هفتم : گفت تبرا و بيزار داشتن او را از قياس « 1 » .
و محمد بن موسى گفت كه : جملهء توحيد آن است كه هر چه اندر زبان بگنجد يا بيان به وى اشارت كند از بزرگ داشت حق تعالى يا مجرد گشتن از غير حق تعالى ، يا مفرد گشتن به حق تعالى - اين همه معلول است و حقيقت وراى اين است .
معناه : عبارت معبران و وصف واصفان ، صفت ايشان است و صفت ايشان محدث است و معلول همچون ايشان ، و حقيقت حق عز و جلّ وصف كردن وى است مر خود را .
و بعضى گفتند كه توحيد فرد گردانيدن تو است اندر توحيد . و آن چنان باشد كه حق تعالى مر ترا به تو ننمايد « 2 » . يعنى توحيد از واحد گرفته است پس توحيد يكى دانستن باشد و يكى دانستن آن باشد كه غير او را نبينى . كه اگر با وى جز وى بينى توحيد نباشد . پس بايد كه اندر توحيد فرد باشى بدان معنى كه جز وى را نبينى و متوحد باشى يعنى يگانه او را باشى و غير او را نباشى و خويشتن را و فعل خويشتن را نبينى و بدانى كه ارادت و علم قديم بود كه ترا شناسا كرد تا نظارهء منت حق تعالى گردى .
باز فارس گفت : توحيد درست نيايد تا بر تو علقهاى مانده است از تجريد . يعنى موحد آنگاه موحد گردد كه با وى هيچ علاقت نماند . يعنى اگر اندر هر دو كون او را به چيزى تعلق است ، يگانه مر حق تعالى را نيست .
باز گفت : موحد به قول ، به سر يگانه او را نباشد . يعنى چون به زبان
هامش
( 1 ) - متن خلاصه : اقياس و آن چه قيد شده با توجه به عبارت عربى التعرف ص 134 و شرح تعرف ج 4 ص 130 است
( 2 ) - در متن خلاصه : نمايد و بىگمان خطا است چه عربى آن در التعرف چنين است : التوحيد : افرادك متوحدا و هو ان لا يشهدك الحق اياك