بستانند از هر رسمى كه او را بوده است و از همه مرسومات او را جدا كنند .
يعنى رسم خلق را است و حقيقت حق تعالى را است ، و رسم خلق گردنده است چنان كه خلق گردنده است ، و حقيقت حق ناگردنده است چنان كه حق تعالى ناگردنده است پس از آن گشتن احوال خلق او را جدا كنند چنان كه نه جز منفعت او را از جانب خلق از حق تعالى مشغول گرداند و نيز او را از رسم وى جدا گردانند كه رسم خلق آن است كه با نعمت آرام گيرند و اندر بلا اضطراب كنند اين صفت نيز از وى بستانند تا اگر نعيم همه كون پيش وى نهند آرام نگيرد و اگر بلاى همه كون بر وى نهند اضطراب نيارد .
باز گفت : چون صفت بنده اين گردد به همگى فانى گردد و از همه رسوم و از همه مرسومات اندر آن وقت خويش باقى گردد ، بىبقايى كه بداند و بىفنايى كه آگاهى دارد و بىوقتى كه بدان وقت واقف گردد و آفريدگار وى عالم باشد به بقاى وى و فناى وى . يعنى چون وى باقى باشد بداند كه همى چه كنم و به كدام مقام رسيدم و چه يافتم و چه گم كردم . باز چون فانى گردد چنان كه او را رسم صفت نماند و با مرسومات صحبت نماند حق عز و جلّ مصرف وى گردد از مخالفات و مذمات او را نگاه همىدارد و به موافقات و محمدات او را آراسته همىدارد ، آن چه همى پديد آيد اندر وى نه همى از وى پديد آيد و لكن از حق عز و جلّ همى پديد آيد و چون حق تعالى همى پديد آورد حق داند نه وى داند « 1 » .
هامش
( 1 ) - از اينجا در متن خلاصه نيمهء دوم باب پنجاه و نهم ( قولهم فى الفناء و البقاء ) آغاز مىشود حال آن كه در متن عربى التعرف چنين فاصله و تجديد عنوانى در ميان نيست و مطلب متعاقب مطالب قبلى است . اما در شرح تعرف چاپ هند ج 4 ص 103 نيز طرز ختم مطلب قبلى چنان است كه معمولا در پايان هر باب مشاهده مىشود چنان كه مىآورد : و اينك فناء را معنى اين باشد كه ياد كرديم و اللّه اعلم پس از آن نيز مطلب چنان