حق را نشايد تعظيم الحق و يقتضى استحقار الخلق لا محالة و المستعظم و المستحقر لا يجتمعان .
باز گفت : و اين كس باقى باشد بدان كه دايم با حق تعالى باشد و جمعكنندهء وى به خود حق تعالى باشد ، و فانى باشد از غير حق تعالى ، و مفارق باشد مر ايشان را . يعنى ، معنى باقى آن همىنهد كه او را با حق تعالى صحبتى باشد بر دوام . بقاء همى دوام صحبت نهد . پس چون بنده بر دوام با حق تعالى باشد به معنى نگاه داشت حدود وى و بهجاى آوردن حقوق وى ، اين را باقى گويند .
باز گفت : اين كس از پراكندگى صحبت خلق مجموع گشت به صحبت حق تعالى ، نه به اختيار و هنر خويش گشت و ليكن بدان گشت كه حق عز و جلّ او را جمع كرد سوى خود . يعنى او را از خلق نگاه داشت و خلق را از وى دور داشت تا پراكندهء صحبت خلق نگشت و بر صحبت خويش او را نگاه داشت تا همه با وى باشد .
باز گفت : و اين فانى را نيز غايب و سكران خوانند از بهر آن كه تمييز از وى زائل گشته باشد و زوال تمييز آن باشد كه او را ميان المها و لذتها تمييز نماند . و ديگر معنى آن باشد كه همه چيزها او را يك چيز گردد و بيش خلاف نبيند . يعنى تا او را صحبت با حق تعالى و با غير حق است پراكنده است . گاه از وى موافقت آيد و گاه مخالفت . چون يگانه مر حق تعالى را گشت پيش از وى جز موافقت نيايد .
باز گفت : از بهر آن كه حق تعالى او را نگرداند جز اندر موافقات خويش و تمييز ميان چيزى كنند و غير آن چيز . چون همه چيزها يك چيز گشت تمييز ساقط گشت .
و عبارت كردند جماعتى از فناء . گفتند معنى فناء آن باشد كه بنده را
خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 425
مساهمون: مجهول
ص٤٢٥