تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصه شرح تعرف ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
واجب كند به ديگر صفت . چنان چون به حركت باقى باشد از سكون فانى باشد و چون به سكون باقى باشد از حركت فانى باشد و ديگر صفات بر اين قياس كن . باز گفت آن كه فانى باشد از آن كه او را است ، باقى باشد بدانچه مر حق تعالى را است . و باقى بدانچه مر حق تعالى را است فانى باشد از آنچه مر او را است . يعنى تا بنده به مراد خويش قايم است فانى است از موافقت حق تعالى و چون باقى گردد به موافقت حق تعالى ، فانى گردد از مراد خويش پس خداى خواه خويشتن خواه نباشد و خداى جوى خويشتن جوى نباشد . باز گفت : فانى « 1 » مجموع باشد از بهر آن كه جز حق تعالى نبيند و مجموع مفارق باشد از بهر آن كه نه خويشتن بيند و نه خلق . يعنى ، پس اندر همان وقت كه مفارق باشد مجتمع باشد و اندر همان وقت كه فانى باشد باقى باشد ، مجتمع و باقى باشد به حق تعالى ، و مفترق و فانى باشد از خلق . تا مراد خويش و مراد خلق همىجويد شغل وى مراد وى و مراد خلق باشد و مر او را از حق تعالى غايب گرداند از بهر آن كه تا سر بنده به حق تعالى مشغول است ، غير حق تعالى اندر آن سر راه نيابد فان المشغول لا يشغل « 2 » . فارغ بايد تا شغل پذيرد ، مشغول را مشغول كردن محال است و يك سر را به حق تعالى و خلق مشغول كردن كى روا باشد نيز چون سر بنده به حق تعالى مشغول گشت ، حق عز و جلّ از آن بزرگتر است كه با عظمت و جلال و هيبت وى غير او را بدان سر گذر يا رد كردن و چون سر خويش را به غير حق تعالى مشغول كرد سر وى آلوده گشت و سر آلوده مر
هامش
( 1 ) - در التعرف ص 127 : المفارق است ولى شرح تعرف با متن خلاصه مساوى است ( 2 ) - در التعرف ص 127 عبارات ذيل كه در شرح تعرف ج 4 ص 101 و متن خلاصه به صورت عربى يا ترجمهء آن وجود دارد نيامده است بدين شرح : فان المشغول لا يشغل ، تعظيم الحق يقتضى استصغار الخلق لا محالة ، و المستعظم و المستحقر لا يجتمعان .